گفتی: چه عجب تو باز پیدا شدهای!
لبخند به چهرهات زدی، وا شدهای
با شال قشنگ قرمزی آمدهام
گفتی که چقدر خوب و زیبا شدهای!!
***
بدون تاج و سپاهم، دلم خوش است که شـاهم
از آن زمان که رسیدی بدان که غرق گنـاهم!
مرا شماره نکن جزو ِ عاشقان خودت هم
که توی قصهی ما، من همان کـلاغ سیاهم ...!!
***
برای خاهرم... فاطمهی عزیز....که حالا رفته خانهی بختش امیدواریم خوشبخت شود...
در آستانه ی نبودنت - با اختیار- روشناییام سلب ميشود تاریکی سهم من است...! در این روزهای رنگ پریده
گوش کن تمامت این اتاق را هم نیمه پـُر در نظر بگیریم، باز هم نیمه ی خالياش فریاد ميزند
وقتی که نیستی
گوش کن... تویی که چهرهات هماره سکوتی وحشتناک به لب داشت - مانند چشمانت- و - تنها- گوش ميدادی به حرفهایم بدون هیچ لبخندی و حتا واکنشی!!
تویی که صبحها با صدای عطرت بیدار ميشدم!! در گوشه ای از زمان که رفته بودی - بیخیال – بیخیال ِ بگو مگوهای هر روزه. دلم برای بیخیالی هایت تنگ شده ابابیل هم که از آسمان سنگ ميانداختند باز تو خاب بودی!! دلم برای خابهایت تنگ شده
برنگرد ولی اینجا جایت خاليست..
حالا که رفتی - گاهی – به یادت چراغ را از ساعت10 خاموش ميکنم!! تاریکی سهم من است... و خوشبختی حق ِ تو
چه چیزهای سادهای در نگاهت ميبینم خوشبختی!!! بگذار خوشبختی در تو غرق شود نفس نفس بزند آه... تو خوشبختی....
+ خدايا...تو با آن بزرگي- در آن آسمانها- چنين آرزويي / بدين کوچکي / تواني برآورد آيا؟؟؟ (شفيعي کدکني) ما را دعا کنید. + اين روزها تمرين دوري ميکنيم که در نوع خودش سخت است... 1 2 3 برو... يک جورهايي سرم را شيره ميمالم اين روزها، نبودنهاي گهگاهت را به بودنهاي ابديت!! + از بذل و بخششهاي والاي ما اين است که تو را بخشيديم به دنيا به درک اسفلالسافلين + سعی نکنید مرجع ضمیرهای "تو"ی مرا پیدا کنید!! *حمید مصدق. خطاب به خدای عزیزمان!!
|